X
تبلیغات
نـــــــوش آفــــــریــــــن

نـــــــوش آفــــــریــــــن

خاطرات کودک قرن20 ، مادر بزرگ قرن21

برای مادر بزرگ خوبم " نوش آفرین " عزیزم




اولین پست بعد از رفتن " نوش آفرین " عزیز ، مادر بزرگ خوبم



اول خرداد 91 ساعت حوالی 14 درست روی دستان من بود و نگاهش  در چشمان من خانه داشت ... اما نفس نمی کشید ... صدای نفس هایش را حس نمی کردم

هر بار که می شود دل تنگش می شوم ...یادش بخیر همین وبلاگ را باهم راه انداختیم و چقدر شوق داشت تا خاطراتش را اینجا بنویسد و چقدر می گفت دوست دارم این ها را برای دوستانت تعریف کنی ...عاشقش بودم و با هم گرم صمیمی بودیم ...چه وقت هایی که پناه اشک هایم بود و دست هایش نوازش تنم ...

((امشب 30 مرداد 91 است ... به مدیریت وبش آمدم  ...چون هیچ وقت من و او نداشتیم!

خیلی دلم هوای او را دارد ... هوای تمام لحظاتش را ... اما خوشحالم آنقدر باهم گرم بودیم که امروز دلم هوای آن روزها را دارد ......))

نوش  آفرین عزیزم...روحت شاد مادر بزرگ خوبم ...روحت آرام ... خوشحالم سراغی از خواب هایم می گیری ...

نوه ات ...ساناز 

30 مرداد 91


+ نوشته شده در  ساعت 23:29  توسط نوش آفرین   | 

اول اسفند تولد نوش آفرین

 

 

 

 

تولدت مبارک ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تولدم مبارک !!!!!!!!!!!

آهان .......................

پس مبارکه ............

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:55  توسط نوش آفرین   | 

هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی

خـــــــــــــــــــــــــــــــــود کــــــــــــــــــــرده را تــــــدبیــــــــــــــــــــــر نیســــــــــــــــــــت بخوان........................ برقص ...................... شاد باش................. بخند ...................... زندگی همینه ..........
+ نوشته شده در  ساعت 10:41  توسط نوش آفرین   | 

تولدم داره میاد

 

 

 

سلام به همه دوستای خوبی که با اینکه اینجا مدتی بود راکد بود

ولی بازم لطفشون شامل حال من میشد

 

 

 

اول اسفند تولد من هست من هنوز هم احساس جوانی میکنم

و همیشه شاد و خندان و خرم هستم

ضمن تبریک تولد به خودم تولد همه اسفند ماهی ها را هم تبریک میگم

 

تولد نوش آفرین مبارک !

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:49  توسط نوش آفرین  

حال من دست خودم نیست

مدتیه که حالم خوب نیست. میدونم چند ماهه نمی نویسم یعنی فرصت نمیکنم . از اینکه بااینکه بهتون سر نمیزنم گاهی سراغی از من میگیرین ممنونم و خوشحالم توی دلتون برای مادر بزرگا هنوزم جا هست از کامنتهای خصوصی و لطف دوستان ممنون ... مراقب خودتون باشید و برای همدیگه آرزوهای خوب داشته باشید به همدیگه محبت کنید و قدر محبت همدیگر رو بدونید توی زندگیتون بذارین خدا جریان داشته باشه و از یاد خدا غافل نشید به همدیگه عشق بورزید و با عشق زندگی کنید دوست دارم جوونا مخصوصا جوونایی که میشناسمشون و از دوستای خوب ساناز هستند و همیشه اسمشون ورد زبون نوه عزیزم هست قدر دوست داشتنو بدونن قدر این دوستیای اینترنتی و صمیمیتهاشو بدونید و نذارین مجازی بودن این دنیا باعث رفتارایی بشه که -نباید از اینکه توی این مدت باوجود اینکه بهتون سر نمیزدم به من لطف داشتین ازتون ممنونم .باعث خوشحالی من بود که دوستای جوون و شادابی مثل شماها داشتم و از من یاد میکردن ساناز خیلی خوب میدونه و همیشه به من گفته . من درسته یه مادر بزرگ هستم ولی مثل بعضی از مادر بزرگا نق زن نیستم .دوست دارم جوونا شاد باشن تفریح کنن خوش باشن بگن بخندن به قول خودتون حال کنن و از همدیگه و با هم دیگه خوش بگذرونن زندگی کوتاه تر از آن است که مهربانی را به فردا موکول کنیم لبهاتون خندون و زندگیتون پر از عشق دلم گرفته برای خوبی حال دلم منتظر انرژیهای مثبت دوستای خوبی مثل شما هستم با آرزوهای خوب برای دوستای خوبی مثل شما نوش آفرین ( کودک قرن ۲۰ و مادر بزرگ قرن ۲۱ )
+ نوشته شده در  ساعت 14:16  توسط نوش آفرین  

سلام

 

 

سلام به همه

 

چند وقتیه سرم شلوغ بود و گرفتار بودم

از تک تک کسایی که در این مدت به فکر من بودن واقعا تشکر می کنم

امیدوارم همه شما عزیزان روزهای خوبی در پیش رو داشته باشید

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:11  توسط نوش آفرین   | 

سلام ای آشنا

 

سلام آی آشنایان خاص و عام وبلاگ من

بعد از مدتها احساس کردم باید پستی بگذارم در پاسخ به محبتهای شما دوستان عزیز که به من در این مدت لطف داشته اید . راستش درگیر یک سری کار هستم که گرفتارشده ام چندروز پیش که نه چند ماه پیش مصموم شدم خفن ( البته به قول جوونای امروزی ) خلاصه ساناز با اورژانس تماس گرفته و مادر بزرگ یکی یه دونه اش رو برده بیمارستان .خلاصه بعد از ۹ الی ۱۰ ساعت بالاخره پدر  ساناز اومد تو بیمارستان و ساناز هم که بود دیگه مرخص شدیم

اینو نوشتم تا صادقانه بهتون بگم حواستون باشه که چی میخورین .من یه ساندویچ از بیرون سفارش داده بودم خوردم و یک سس مایونزی داشت که احساس کردم طعم عجیبی میده ولی فکرشم نمیکردم تاریخ انقضاش گذشته باشه .خلاصه اون سس خوردن ما همان و  فشار بالایی ما همان و دلهره ساناز که اتفاقا توی خونه تنها بودیم همان و ساناز بالاخره با این شماره ۱۱۵ تماس گرفت و بی اجازه و با اجازه آمبولانسو فرستاد دم در منزل و من و خودش سوار شدیم و رفتیم بیمارستان .با اینکه روز سختی بود ولی وقتی امروز به اون روز فکر میکنم میگم راستی چه روزی بودا

 

مراقب سلامتی خودتون باشید و تاریخ انتقضا همه چیز رو اول چک کنید بعد میل کنید

از همه دوستان و اشنایانی هم که وبلاگ منو قابل دونستن و اومدن تشکر میکنم

+ نوشته شده در  ساعت 15:47  توسط نوش آفرین   | 

روزی روزگاری نوش آفرین متولد شد

 

 

خاطره نوشته های کودک قرن ۲۰ و مادر بزرگ قرن ۲۱

 

 

راستش حقیقتی که امروز  آشکار می کنم این است که دلیل تولد من  ازدواج پدر و مادرم بود ! اگر پدرم به خواستگاری مادرم نمی رفت من هم پا به دنیا نمی گذاشتم !

راستش آن روزها مثل این روزها نبود که همه با مدارک فوق دکترا و حتی بالاتر بیکار باشند و بی کار ! و اکثر مردم را قشر باسواد جامعه تشکیل بدهند و بچه ها دغدغه کنکور و ارتقا سطح تحصیلات داشته باشند . راستش آن وقت ها کمتر کسی بود که حتی سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ! اما پدر من سواد بالایی نسبت به مردم آن زمان داشت ( یعنی تنها کسی بود که در محله ما باسواد محل بود )

برایمان قصه های شاهنامه .دیوان حافظ. لیلی و مجنون می خواند .حتی گاهی مثنوی معنوی. یوسف وزلیخا . حسین کرد .نیست در جهان  را از بر بود .

پدرم سفرهای زیادی را به واسطه شغلش می رفت . و در یکی از همین سفرها بود که دیگر پدرم بر نگشت و من و مادرم و خواهرم و برادرم تنها شدیم . برادرم هم در یک صانحه تصادف جان خودش را از دست داد . نه  نه  اشتباه نکنید با اتومبیل تصادف نکرد . برادرم با زمین تصادف کرد ! یک اسب تیز پا و البته یه دفعه وحشی برادرم را با شدت به زمین کوباند و برادرم در دم جان باخت !

حالا برادرم نبود . پدرم نبود  و ما تنها شدیم ... اما مادرم هیچ وقت ازدواج نکرد . ولی ما ازدواج کردیم .

البته قضییه ازدواج من هم ماجرا ها دارد که در پست بعدی از ان هم می نویسم .

 

برای اظهار نظر  لطفا به پست پایین تر مراجعه کنید

 ضمنا دوستانی که ساناز را لینک کرده اند اطلاع دهند که من به دستور ساناز و با اجازه خودم قرار است در وبلاگم لینکشان کنم . خبرم کنید . منتظرم .......................

+ نوشته شده در  ساعت 9:51  توسط نوش آفرین  

سلامی چو بوی خوش آشنایی

 

با آغاز فصل تابستان کارم را آغاز می کنم

و نوشتن را شروع میکنم

تا از خاطراتم با خودم و دیگران بنویسم

و امروز منتظرم تا از پس دور دستها و حتی همین نزدیکی ها

کسی سراغی از من بگیرد

و دوستی ما آغاز شود ...

دوستان سلام ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:15  توسط نوش آفرین   |