نوش آفرین/ کودک قرن 20و مادر بزرگ قرن 21
سلام آی آشنایان خاص و عام وبلاگ من بعد از مدتها احساس کردم باید پستی بگذارم در پاسخ به محبتهای شما دوستان عزیز که به من در این مدت لطف داشته اید . راستش درگیر یک سری کار هستم که گرفتارشده ام چندروز پیش که نه چند ماه پیش مصموم شدم خفن ( البته به قول جوونای امروزی ) خلاصه ساناز با اورژانس تماس گرفته و مادر بزرگ یکی یه دونه اش رو برده بیمارستان .خلاصه بعد از ۹ الی ۱۰ ساعت بالاخره پدر ساناز اومد تو بیمارستان و ساناز هم که بود دیگه مرخص شدیم اینو نوشتم تا صادقانه بهتون بگم حواستون باشه که چی میخورین .من یه ساندویچ از بیرون سفارش داده بودم خوردم و یک سس مایونزی داشت که احساس کردم طعم عجیبی میده ولی فکرشم نمیکردم تاریخ انقضاش گذشته باشه .خلاصه اون سس خوردن ما همان و فشار بالایی ما همان و دلهره ساناز که اتفاقا توی خونه تنها بودیم همان و ساناز بالاخره با این شماره ۱۱۵ تماس گرفت و بی اجازه و با اجازه آمبولانسو فرستاد دم در منزل و من و خودش سوار شدیم و رفتیم بیمارستان .با اینکه روز سختی بود ولی وقتی امروز به اون روز فکر میکنم میگم راستی چه روزی بودا مراقب سلامتی خودتون باشید و تاریخ انتقضا همه چیز رو اول چک کنید بعد میل کنید از همه دوستان و اشنایانی هم که وبلاگ منو قابل دونستن و اومدن تشکر میکنم خاطره نوشته های کودک قرن ۲۰ و مادر بزرگ قرن ۲۱ راستش حقیقتی که امروز آشکار می کنم این است که دلیل تولد من ازدواج پدر و مادرم بود ! اگر پدرم به خواستگاری مادرم نمی رفت من هم پا به دنیا نمی گذاشتم ! راستش آن روزها مثل این روزها نبود که همه با مدارک فوق دکترا و حتی بالاتر بیکار باشند و بی کار ! و اکثر مردم را قشر باسواد جامعه تشکیل بدهند و بچه ها دغدغه کنکور و ارتقا سطح تحصیلات داشته باشند . راستش آن وقت ها کمتر کسی بود که حتی سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ! اما پدر من سواد بالایی نسبت به مردم آن زمان داشت ( یعنی تنها کسی بود که در محله ما باسواد محل بود ) برایمان قصه های شاهنامه .دیوان حافظ. لیلی و مجنون می خواند .حتی گاهی مثنوی معنوی. یوسف وزلیخا . حسین کرد .نیست در جهان را از بر بود . پدرم سفرهای زیادی را به واسطه شغلش می رفت . و در یکی از همین سفرها بود که دیگر پدرم بر نگشت و من و مادرم و خواهرم و برادرم تنها شدیم . برادرم هم در یک صانحه تصادف جان خودش را از دست داد . نه نه اشتباه نکنید با اتومبیل تصادف نکرد . برادرم با زمین تصادف کرد ! یک اسب تیز پا و البته یه دفعه وحشی برادرم را با شدت به زمین کوباند و برادرم در دم جان باخت ! حالا برادرم نبود . پدرم نبود و ما تنها شدیم ... اما مادرم هیچ وقت ازدواج نکرد . ولی ما ازدواج کردیم . البته قضییه ازدواج من هم ماجرا ها دارد که در پست بعدی از ان هم می نویسم . برای اظهار نظر لطفا به پست پایین تر مراجعه کنید ضمنا دوستانی که ساناز را لینک کرده اند اطلاع دهند که من به دستور ساناز و با اجازه خودم قرار است در وبلاگم لینکشان کنم . خبرم کنید . منتظرم ....................... با آغاز فصل تابستان کارم را آغاز می کنم و نوشتن را شروع میکنم تا از خاطراتم با خودم و دیگران بنویسم و امروز منتظرم تا از پس دور دستها و حتی همین نزدیکی ها کسی سراغی از من بگیرد و دوستی ما آغاز شود ... دوستان سلام ...



| Design By : Night Skin |


